تبليغاتX
وبلاگ خانوادگی خانمی و ا.اسیر
دوشنبه 20 خرداد1387
یاد...

یاد داری وقت آمدنت همه خندان بودند و تو گریان

آن چنان زی که وقت رفتن تو همه گریان باشند و تو خندان

+    نویسنده: صدیق 
چهارشنبه 1 خرداد1387
تفاوت بهشت و جهنم

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت:" خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند!؟"

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغرمردنی و مریض‌حال بودند. به نظر قحطی‌زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل، همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بودند، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع‌کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!"

 

وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، به شما فکر می کرد!

+    نویسنده: امیر صحراکار (ا.اسیر) 
پنجشنبه 25 بهمن1386
Kaspersky Anti-Virus 7.0.1.321
آخرین ورژن انتی ویروس kaspersky


دانلود کنید Kaspersky Anti-Virus 7.0.1.321 

حجم: 28.04 MB

+    نویسنده: صدیق 
سه شنبه 29 آبان1386
داستان کوتاه

نمایشنامه‌نویس

 

 

در یک غروب قشنگ بهاری بود، که برای اولین بار به کله‌اش زد که در کار خدا دخالت کند. دخالت که نه!، با خداو دارودسته‌اش شوخی کند. مثل همیشه وقتی ناراحت بود، می‌نشست و می‌نوشت. گاهی داستان می‌نوشت، گاهی هم نمایشنامه. چند باری هم هوس شعرگفتن کرده بود و چند بیتی از خود در کرده بود!. شنیده بود که نویسندگان و شاعران بزرگ، یا در حال و هوای قربت دست به قلم می‌زنند، یا در حس و حال غربت، یکی از خوشی و یکی باری دلخوشی. او از دسته دوم بود. بهترین آثار خود را در زمان زندگی پدرش و بعد از آن هنگام کتک‌زدن‌ها و ناسزاهای ناپدریش خلق کرده بود. با خود عهد بسته بود که اگر روزی نویسنده بزرگی شود، یکی از آثار پرفروشش را به پاس زحمات ناپدری‌اش و لطفی که او در راه نویسنده‌شدنش کرده بود، به او تقدیم کند. شاید هم در شهر زادگاهش مدرسه‌ای به نام او بسازد. کوچکتر که بود کتک می‌خورد، اما جدیداً ناسزا و فحش بارَش می‌کردند. هم ناپدریش و هم نابرادری‌‌های بزرگترش. این‌بار هم کلی بد و بیراه و تهمت شنیده بود. امروز ظهر سر یک لبخند، سر سفره ناهار، به اتهام مسخره‌کردن حاج امیر و توهین به ارزش‌های خانوادگی حاجی، عفتش به تمسخر گرفته شد و بارها کلمه هرزه را از جانب حاجی و در حضور نابرادری‌هایش تحمل کرد. راستی حاجی امیر، ناپدری شیرین، در واقع عموی شیرین و شوهر دوم مادرش بود. پدر شیرین در اثر مصرف همزمان تریاک و مشروب در یکی از  غروب‌های دیگر زیبای بهار چند سالِ پیش ترکیده بود و حاجی با فداکاری با زن‌داداش زیبا و جوان خود ازدواج کرده بود، تا او و دختر کوچکش بی‌سرپناه نباشند.

شیرین در خانه تنها بود. حاجی با همسرانش به مسجد محل رفته بودند و برادر‌هایش هم معمولاً این موقع خانه نبودند. این بار تصمیم گرفته بود یک نمایشنامه بنویسد و در آن دادگاه آخرت خود را به تصویر بکشد. می‌دانست که اگر حتی نویسنده بزرگ و مشهوری هم بشود، شاید نتواند هیچ‌گاه آن را چاپ کند. ولی دلش نیامد مثل این نویسندگان امروزی، به خاطر یک مشت دلار! و چند صباح شهرت خودسانسوری کند. بنابراین تصمیم گرفت هیچ‌کدام از شخصیت‌ها و دیالوگ‌های نمایشنامه‌اش را حذف نکند و با طَیِب خاطر از اطمینانی که به خودش داشت، شروع به نوشتن کرد.

اول شروع به شخصیت‌پردازی کرد و بازیگران را با حوصله و وسواس انتخاب کرد. بازیگران نمایشنامه او عبارت بودند از:

خدا

خودش

ابلیس

یک کپی از بابا امیر

ملکه روی شانه چپش

ملکه روی شانه راستش

تعدادی فرشته با نام‌های ا.م، م.د، س.ر و ... (به عنوان هیئت منصفه)

و تعدادی خبرنگار از رسانه‌های تصویری و نوشتاری و چند خبرگزاری

ماجرا هم از این قرار بود:

شیرین مرده بود و در واقع خودش را کشته بود و الان به اتهام قتل نفس یک انسان بی‌گناه که ممکن بود در آینده شخصیت بزرگی شود، در محضر خدا در حال محاکمه بود. البته او اتهامات دیگری هم داشت که در جلسات غیرعلنی گذشته به آن رسیدگی شده بود و دفاعیات لازم از جانب فرشته روی شانه راست شیرین انجام شده بود. اما مشکل اینجا بود که خوبی‌های او بسیار کمتر از بدی‌های او بود و سنگینی ترازویی که برای او گذاشته بودند، به نفع کفه بر و بچ جناح چپ سنگینی می‌کرد و این دو دلیل داشت: اول اینکه فرشته روی شانه راست شیرین مدعی شده بود، او همیشه گیسوانش را به روی شانه راست خود جمع می‌کرده و فرشته، بسیاری از کارهای نیک او را ندیده است و دلیل دوم هم این بود که شیرین نه‌تنها کارهای خوب زیادی انجام نداده بود، بلکه کلی گناه و معصیت هم مرتکب شده بود، که همانگونه که قبلاً گفتم، در جلسات غیرعلنی به آن رسیدگی شده بود. شیرین هر دو این دلایل را قبول داشت و خود را مقصر می‌دانست. او تصمیم گرفته بود جلسه آخر محاکمه خود را به تصویر بکشد. اما به محض اینکه دست به قلم شد، نور اتومبیل بابا از پشت در حیاط مشخص شد و این، یعنی آنها برگشته‌اند. و نتوانست نمایشنامه‌اش را ادامه دهد. نه اینکه از کسی بترسد، نه!، خودش حوصله نداشت. تصمیم گرفت برود و نماز مغربش را بخواند. بنابراین نمایشنامه‌اش را در یک جمله خلاصه کرد و آن نوشتن حکم دادگاه بود و پرده اول و آخر یعنی قرائت حکم را با صدای دخترانه خود اجرا کرد:

شیرین به جرم معصیت‌های فراوان و فرار از دنیا و اقرار صریح به گناهان خود، به ادامه زندگی با ناپدریش، الیته تا زمان مرگ او و مراجعتش به آخرت محکوم شد. اجرای حکم هم بر عهده همان بازیگر نقش کپی بابا امیر بود!. حکم را اعضای هیئت منصفه صادر و خدا آن را تأیید کرده بود. شدیدترین مجازاتی که می‌توانست برای شیرین صادر شود و شیرین هم به آن اعتراضی نداشت.

 

ا.اسیر

آبان ۸۶، حلوان (سرپل ذهاب)

+    نویسنده: امیر صحراکار (ا.اسیر) 
جمعه 11 آبان1386
تیکه پراندن...!

 

 

It does not matter how slowly you go, So long as you do not stop.

(Confucius)

 

 

مادامی که بی‌وقفه پیش می‌روید، مهم نیست که چقد آهسته گام بر‌می‌دارید.

(کنفوسیوس)

+    نویسنده: امیر صحراکار (ا.اسیر) 
دوشنبه 17 اردیبهشت1386
سلام دوباره

   اندر احوالات آدم ها آمده که موجودات هردم بیلی هستند، خاطرخواه ی چیزی که می شن، بعده یک مدتی وبش می کنن و سراغ چیز تازه ای می رن.

   حکایت ما و وبلاگمون همین شده، نه به اون شوری شور اولش و نه به بی نمکی این مدت، اما به اطلاع طرفدارن سرا پا قرص خودم و کلیه دوستان وبلاگگرد می رسانم با توجه به بیکاری اینجانب و به وجود آمدن سوژه های ناب و جدید که الحق و الانصاف اوس محمود (پرزیدنت) سهم قابل توجه ای در آن داشته، اینجانب با مطالب جدید در خدمت شما هستم.

 

امضاء

محفوظ!!!

+    نویسنده: امیر صحراکار (ا.اسیر) 
چهارشنبه 1 فروردین1386
نوروز

 

ساقیا آمد عید٬ مبارک بادت

+    نویسنده: صدیق 
یکشنبه 27 اسفند1385
خانه تکانی
می‌دانید خانه تکانی قبل از سال نو را با چه عبارتی می‌توان توصیف کرد ...

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

+    نویسنده: صدیق 
یکشنبه 27 اسفند1385
کلبه ...

 

+    نویسنده: صدیق 
سه شنبه 1 اسفند1385
ّ!...
آدم از خدای خود کلماتی آموخت که خداوند توبه‌پذیر و مهربان است.

قرآن

+    نویسنده: صدیق 
پنجشنبه 23 آذر1385
واحه ای در لحظه

واحه ای در لحظه

 

به سراغ  من اگر می آیید،

 

 پشت هیچستانم.

 

 پشت هیچستان جایی است.

 

پشت هیچستان، رگهای هوا پر قاصدهایی است

 

روی شن ها، هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی

                                                       است که صبح    

     

به سر تپه ی  معراج شقایق رفتند

 

پشت هیجستان، چتر خواهش باز است:

 

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

 

 

زنگ باران به صدا می آید.

 

آدم اینجا  تنهاست

 

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

 

 

به سراغ من اگر می آیید،

 

نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد

 

 چینی نازک تنهایی من.
+    نویسنده: صدیق 
جمعه 26 آبان1385
از امنیت در لینوکس و ویندوز چقدر می‌دانید

از امنیت در لینوکس و ویندوز چقدر می‌دانید ...

 

عنوان مقاله: رویکرد امنیت در سیستم‌عامل‌های ویندوز و لینوکس

ارائه دهنده: امیر صحراکار

 

مقایسه سیستم‌عامل ویندوز و لینوکس یکی از مباحث رایج امروز دنیای کامپیوتر شده است. این مسئله که ویندوز مشکلات امنیتی دارد بر همه آشکار است، ولی نه در آن حدی که مطبوعات و وبلاگ‌نویسان ما آن را بزرگ می‌کنند. مورد دیگر هم آن است که آیا لینوکس واقعاً هیچ مشکلی ندارد؟ آنچه مسلم است، اینکه لینوکس هم دارای معایبی است و تا به حال هم بسیاری از حفره‌های امنیتی آن آشکار شده است اما چون سیستم‌عاملی است که درصد بسیاری کمی از کاربران از آن بهره می‌برند به همین دلیل خبر کشف حفره‌های آن زیاد بزرگ نمی‌شود.

 

دانلود مقاله

+    نویسنده: صدیق 
چهارشنبه 24 آبان1385
دست‌نوشته‌های گذشته

 

 

خواب

 

 

سبکبال آمدم

شاهوار آمدم، میروار آمدم

حال مرا از سحر بپرس

کز دیدار آشنا آمدم

                                    دروغ است

خوش و مدهوش و خرامان

لبریز و آسان آمدم

من مست می عشقم

خدا داند که گریان آمدم

                                    دروغ است

غم هجر یاران به سر آمد

اسیر، آزاد ز در آمد

تو گویی که با اوست پروانه

به پروانه قسم، شمعِ فروزان آمدم

                                    دروغ است

به آخر رسید این فراق

نوران است شمع چراغ

دوش همی ماه به من گفت:

که به دنبال سحرگاهان آمدم

                                    دروغ است

معنای می و ما را هم فهمیدم

به یکتا قسم جریان آمدم

این شعر، تسکین دل نیست

خودش گفت بهر یاران آمدم

                                    دروغ است

نه من آن اسیرم که تو دانی

به پایان آمد آن دفتر

همه دانند و تو نیز

که من زندانبان آمدم

                                    دروغ است

عجب خوابی، عجب خوابی

چه زود رفتش ماه من

باز روز از نو

به خدا سرگردان آمدم

                                    اسیر است که می‌خواند همی ...

بی‌بال آمدم

 

 

 

ا.اسیر – 1378

 

 

+    نویسنده: امیر صحراکار (ا.اسیر) 
جمعه 19 آبان1385
مقاله نیایش (قسمت چهارم)

الکسیس کارل و نظرات او

   الکسیس کارل فیزیولوژیست بزرگ فرانسوی قرن بیستم دارای مطالعات و آزمایشات بسیاری در علوم طبیعی، بدن انسان‌ها و اصول اطراف او بوده است. او برای نخستین بار روش جدیدی در پیوند رگها و شیوه بخیه‌زدن  آنها بوجود آورد و همچنین توانسته است قلب یک جوجه را بیش از 35 سال در خارج از بدن آن زنده، نگهداری کند و برای انجام این کارها و خدمات او به علم پزشکی دو جایزه نوبل پزشکی به او اعطا شده است. در واقع او بیشتر ...


ادامه‌‌ی مطلب
+    نویسنده: امیر صحراکار (ا.اسیر) 
جمعه 19 آبان1385
شکست زور و پیروزی عشق

پیروزی

+    نویسنده: امیر صحراکار (ا.اسیر)